|
یادداشت های یک دیوانه ... فقط همین!
|
بسمه تعالي
كافه،بايد قهوه اي باشد و كمي هم زرد داشته باشد.قهوه اي اش بعضي جاها سوخته تر باشد.بعضي جاها روشن تر.كفش بهتر است كه از چوب باشد.صندلي هايش،ميزهايش،بايد از همان هايي باشند كه در رم يا پاريس براي كافه ها مي گذارند.آن مردك سيبيلوي دندان زرد بايد رييس كافه باشد.بايد رييس كافه باشد وآن قدر سيگار بكشد كه بميرد.آن قدر بكشد كه دندان هايش زرد شوند.آن مردك سيبيلو بايد هي خودش قهوه بخورد و سيگار دود كند.همان مردك كه پيش از اين ها هفتصد هشتصد كار ديگر انجام داده.همان مردك كه سيبيل سياهش بر پوست سفيد صورتش خوب مي درخشد و عين تمام نويسنده ها يا نقاش ها كلاه فرانسوي بر سر دارد.كافه بايد پر باشد از بوهاي تلخ و شيرين.پر باشد از پوسترهاي تئاتر و نمايشگاه نقاشي.بايد پر باشد از دخترهاي جوان شاسي به دست و پر باشد از پسرهاي مو بلند و يك چند تايي هم نيم پير مرد كه هنوز دلشان جوان است و مي خواهند يادي از آن روزهاي خوش گذشته كنند و بيايند دمي به خمره بزنند.قهوه اي بخورند.سيگاري بكشند و جوانترها را ديد بزنند.
"حالا كه برف نمي آيد آقا.من خودم ديده ام كه پيش از اين،همين كوچه ي امامزاده از بس كه برف آمده بود بسته شده بود.سرتا ته كوچه را تونل زده بودند توي برف.حالا كه تهران سرما ندارد آقا.توچال و كلك چال و داراباد و دركه پر مي شد از برف....بله آقا.قديم، همه چيز روي حساب بود آقا.
اين ها را پيرمردها براي جوانترها بگويند و بيرون برف بيايد و توي كافه از هاي دهان ها و بخار قهوه و دود سيگار،مه آلود باشد.
و بوي صداقت بيايد.و بوي مستي و راستي بيايد. و بوي ....بوي برف و.....و بوهاي خوب ديگر.
اگر مردید و خون دارید یا هو
اگر بذر جنون دارید یا هو
پ.ن:
باقی بقایتان.
بدري ماهي مي شود، مي رود توي تنگ.هرچه صدايش مي زنم اعتنا نمي كند.التماسش مي كنم محل سگ هم به من نمي گذارد.هي، پي ماهي هاي توي تنگ مي رود و بازي مي كند و ...
بي بي مي گويد: ماهي هاي تنگ را بريز توي حوض.مي گويم: باشد حالا مي ريزم.شب ها كه بي بي مي خوابد يواشكي مي آيم كنار تنگ مي نشينم.مي گويم: بدري آخر مگر من با تو چه كرده بودم؟
بدري خيالش نيست واصلا انگار زبان مرا نمي فهمد.بغض مي كنم.گريه مي كنم..از مدرسه كه بر مي گردم مي بينم تنگ خالي است.رنگم مي پرد.مي روم سراغ بي بي كه دارد پرده ها را باز مي كند. مي گويم: بي بي ماهي ها را چه كردي.مي گويد يكي شان مرده بود.انداختمش توي باغچه.بقيه شان را هم ريختم توي حوض.آن تو باشند يكي يكي شان مي ميرند.رنگم مي پرد.مي روم توي باغچه.خدا خدا مي كنم بدري نباشد.به خير مي گذرد. بدري نيست.بدري را مي شناسم.سه پر است.روي يكي از پرهايش هم خطي سياه دارد.سريع مي آيم سر حوض. بدري دارد با ديگر ماهي ها بازي مي كند.نفس راحتي مي كشم.برايش داستان را تعريف مي كنم.شاد است و بازي مي كند.وحتي گاهي دنبال ماهي ديگري مي رود.بهش ميگويم دختر خوب اين كارها را نمي كند.حالا ماهي شدي كه شدي اما به نظرم اين كارها شايسته ي تو نيست.اهميت نمي دهد.
بي بي از توي اتاق بيرون مي آيد.مي رود نان بگيرد.به من هم مي گويد بروم توري را از انباري بياورم بيندازم روي حوض كه گربه ي بد جنس كار دستمان ندهد.
به سختي توري را مي آورم.مي آيم توي حوض را مي بينم.بدري نيست.مي گويم نكند در همين اثنا كه من رفتم توي انباري... بدري پيدا مي شود.يك گوشه كز كرده.تنها.بايد آب حوض را عوض كنم.خيلي تار است.توري را روي حوض مي اندازم.بي بي سر مي رسد.
بوي نان داغ مي آيد.مي گويد: توي صف نان بدري را ديدم.عين قرص ماه شده بود.مي خواهي برايت بروم خواستگاري اش؟ دست دست كني... . مي گويم: نه فعلا دست نگه دار.بي بي زير لب چيزهايي مي گويد.نمي فهمم.توي حوض را نگاه مي كنم.بدري نيست... . بدري پيدا مي شود.يك گوشه كز كرده.تنها.بايد آب حوض را عوض كنم.خيلي تار است.
پ.ن: راجع به پست قبلی سکوت می کنم.درمان همه ی دردهای بی درمان.
خنده ام مي گيرد.خنده ام از كساني مي گيرد كه ما را،مردم را، ابله مي انگارند.از كساني كه غمگين و غمناك و غم انگيز بودنشان،دروغ بزرگي بيش نيست.از كساني كه لاك قرمز روي ناخن هاشان روزي سه بار نو مي شود و از اندوه سخن مي گويند.از آنان كه شلوار جين شان از كمر به حوالي زانو رسيده و نشان شورتِ بي عاري شان توي چشم مي زند و مي نالند از وخامت اوضاع و دل مي سوزانند براي خلق محروم و... .
بچه اي را، نوجواني را مي بينم، حوالي ميدان صادقيه.در سوز شبهاي آذرماه، كنار خيابان نشسته و ترازويي ساكت و آرام مقابلش.مشق مي نويسد.از روي كتاب فارسي اول راهنمايي،كه من درسش مي دهم به همسن وسالهاي او.نوجواناني كه پدر و مادرشان صبح و بعد از ظهر با ماشينهاي دويست، سيصد ميليوني مي آورند و مي برندشان و زنگ تفريح اول كه مي خورد، تغذيه هايي از كوله هاشان بيرون مي آيد كه قوتِ غالبِ روزانه ي يك معلم است." به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را؟"
مرگ، لگام مي زند به دهان آدمي.فكر مرگ، افسار نفس را به دست مي گيرد.نمي گذارد هر جا دلش مي خواهد برود.مرگ كه پيش چشم آدمي باشد، دنيا بهشت مي شود.اين است كه حضرت سجاد_عليه السلام_ مي فرمايد: "خداوندا مرگ را مقابل چشمان من قرار بده." كه به ما بياموزد وگرنه خود احتياجي بدان ندارد.جنگ، ياد مرگ است.جنگ كه بود، بوي مرگ از نزديكي ها مي آمد.جنگ، نعمت بود.ياد مرگ كه باشد ديگر ماشين سيصد ميليوني نمي رود زير پاي يك ايراني،وقتي كه بچه ي دوازده ساله ي هموطنش دارد از سرما يخ مي زند و دست هايش را با هاي دهانش گرم مي كند و مشقش را كنار خيابان مي نويسد.ياد مرگ و روحيه ي مبارزه براي شرف و ناموس و عشق به اين مرز و بوم، نمي گذارد هفت قلم آرايش و لاك گل بهي مايل به صورتي روي صورت و ناخن هاي آدمي بنشيند و شلوار جينش همه كار بكند جز پوشاندن عورت. "به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را؟"
به كجا قرار است برسيم؟ دوستِ فرزندِ شهيدِ من چرا نماز نمي خواند؟ پدرش براي چه شهيد شده؟ براي چه رفته جواني اش را،زندگي اش را گذاشته؟ چه بر سر ما مردم آمده؟ آخرش به كجا مي خواهيم برسيم؟ آرايش و وضع حجاب تودوست عزيز،آخرش به كجا مي خواهد برسد؟عرياني كامل؟هان؟دوست داري كه لخت مادرزاد به كوچه بزني و منتظر بماني، ببيني بعدش چه مي شود؟ يا تو برادر، يا من، خود من قرار است به كجا برسم؟ آخرش چه؟ يعني اوج لذت من، ته تهش، اين است كه شب ها ويسكي بخورم و فيلم ببينم و "سيگاري" بار بزنم و ساعت دو بعد از ظهر از گرسنگي بيدار شوم و شلوار آويزان از باسن را بپوشم و يك ساعت بعد با اين دختر و آن دختر لاس بزنم و در تاريكي سالن سينما،تاريكي قبر خود را بيافزايم و بعد هي خيابان جردن يا ايران زمين را بالا پايين كنم و از زيادي حجم صداي موسيقي به وجد بيايم و با آن سانتافه كه دو تا دختر دم بخت تويش نشسته اند، كورس بگذارم و چه؟
گريه ام مي گيرد براي شرف.براي ناموس.براي رفاقت.براي مردي و مردانگي.براي بوي نان داغ و تازه ي صميميت.براي شب هايي كه مردمان بر بام ها مي خوابيدند و تماشاي آسمان تخديرشان مي كرد.براي آش هاي نذري كه توي حياط ها با همه ي همسايه ها پخته مي شد.براي چادر مشكي مادرم.براي خون هايي كه ريخته شد.براي فرياد هايي كه كشيده شد.براي آن پيرمرد شيميايي كه در بيمارستان ديدم چگونه سرپرستار حرمتش را شكست و او با بغض و نفس تنگي مي گفت:خاك بر سر من كه جانم را گذاشته ام تا دشمن دختر تو را نبرد. و من اين را با چشم خود ديدم.بي هيچ واسطه.
گريه ام مي گيرد براي تمام روزهاي گذشته.روزهاي خوب همدلي و پيكار.روزهايي كه غم و شادي مردم دروغين و ننگين نبود.
چه بر سر ما مردم آمده؟ غفلت، اين سرطان بي درمان تا كجاي غيرتمان پيش رفته؟
مرگ بي گمان مي رسد روزي و اين سرنوشت محتوم، چونان مي فشارد گلويمان را كه طعم ناگواري اش كوه ها را به ستوه آورد و زخم عميقش بر چهره ي ناپاكي هامان تا ابد جاودان بماند.
مرگ بي گمان مي رسد روزي... .
سلام.
گاهي ديده ام كه ماه با خورشيد،هر دو در آسمان باشند.آري گاهي مي شود كه چنين باشد.گاهي حوالي غروب ويا صبح زود كه هوا پاك باشد ماه و خورشيد چشم در چشم مي شوند.اما غم انگيز اين است كه اگر روزي عاشق همديگر شوند... ماه و خورشيد هيچوقت به هم نمي رسند.باور نمي كني؟ شايد آن ها هم دل داشته باشند و عاشق شوند يا چه مي دانم اصلا شايد از هم متنفر باشند باز هم سخت است.اينكه از كسي تنفر داشته باشي و گهگاهي هم چشم در چشم شوي با او ولي از دستت كاري بر نيايد.
تمام تارهاي صوتي ام را به كمك مي طلبم و قلبم را كه تپش هايش به شماره افتاده،حتي از مرگ،آري حتي از مرگ مي خواهم كه بيايد دستي بدهد تا اين كار انجام شود وبعد هركار كه خواست بكند.بزند.بكشد.هر كاري كه دوست دارد.اما اين كار را كمك كند كه تمام شود.
سرش را از لحاف مي گذارد بيرون.شنبه ها ساعت سه جلسه كتابخواني داريم در دفتر انجمن.تو هم مي آيي؟ من متكاهاي خانه ي مادر بزرگ را خيلي دوست دارم.يك ليست براي كتابخانه مان تهيه مي كني؟يك ليست از كتابهاي خوب كه بايد هر كسي بخواند؟ تشك ها را هم خيلي دوست دارم.گاهي وقتها،تشك تنها جايي است كه مي شود از گرماي تابستان به آن جا پناه برد.از دانشكده خوشم نمي آيد.همه اش هياهوست.همه اش نارفيقي و نامردي و نامردمي و بي مرامي.همه اش بي ديني و لاقيدي و برهنگي و بي فرهنگي و سبكي و كوته فكري و روشنفكرنمايي.خوابم مي آيد.
دوست دارم سرم مانند لاك پشت در لاك خويش باشد. فقط همين. من دچار ياس فلسفي شده ام در پي چاره ام.تنهايم بگذار.
که رایگان
بر روی پنجره ی تو بوسه می زند.
به نام خدا
نمي دانم چه بنويسم.چشم ها دريچه ي دل هايند.چشم ها كه پاك باشند اندك اندك چيزهايي فراتر از آن چه همگان مي بينند ديده مي شود.
مي داني برادر بندگي خدا سخت است.اين كه آدمي طوق بندگي به گردن بيفكند و در برابر هر چه او مي گويد سر فرودآورد.
من كه در اين راه هنوز در گام نخست مانده ام و هنوز درگير خواهش هاي تن و روز مرگي هايم.
بايد فكري اساسي بكنم.هادي دوستم مي گويد آدمي بيشتر از هر چيز بايد براي خودش وقت بگذارد و خودش را كنكاش كند
هادي در پاريس،سينما مي خواند.و ايمانش به خدا و مسايل اعتقادي به شدت قوي و محكم است و اين جالب نيست آيا؟ سينما كه خود در هر كشور آزادترين جو را دارد...
به نام خدایی که دوباره جان داد و نفس داد.به نام خدایی که من مرده را به زندگی برگرداند
و من مرگ را نمی دانستم
و من به اندازه ی تمام نادانی هایم یک دنده بودم و بی ادب
و من گستاخ بودم با خدای خویش
و او با من هزار مرتبه مهربانتر از مادر
و باور می کنی؟ به واقع مرگ را نمی دانستم و فکر می کردم دانای دنیایم
و سلام به دوستان خوبم.آنان که برایم می نویسند.آدم و مهرنوش و دیگران
و هزاران آرزوی خوب دارم برای آنان که در راه حقیقت گام بر می دارند تا بعد...
بايد چيزي بنويسم.
1-
آقاي قوام ،دكتر قوام جان،دكتر قوام عشق،سر كلاس مي پرسد كه آيا در جهان اختيار وجود دارد يا جبر؟
....شما آقا؟....جبر...شما چي ؟ ...جبر...شما خانوم؟...فكر كنم هم اختيار و هم جبر...شما چي؟...من؟
و به من اشاره مي كند و مي گويد بله.
مي گويم به گمانم اختيار و من تنها كسي هستم كه بي قيد مي گويم اختيار.
دكتر قوام نگاهي به من مي كند.انگار مي خواهد بگويد بچه اي. هنوز بچه اي و خامي و نفهميده.
2-
نمي دانم كه سقراط است يا افلاطون كه مي گويد: ازدواج كنيد يا خوشبخت مي شويد يا فيلسوف.
3-
من امروز دلم گرفته،برايم هيچ كس و هيچ چيز ارزشي ندارد.مي گويم من زنده ام كه چه؟ درس مي خوانم كه چه؟ درس مي دهم كه چه؟ ازدواج كنم كه چه؟ فوق بخوانم كه چه؟..
4-
مريم،دختر خاله ام،با شوهر دكترش و دو دخترش مي آيند خانه مامان جون.متينا،دخترِ مريم،تازه بيست و پنج روزه است.پدر بزرگ مي گيردش بغلش و او را نوازش مي كند و چند بار بوسش مي كند.پس از چند دقيقه شوهرِ دكترش يك تيكه بد به پدر بزرگ مي اندازد كه چرا پدر بزرگ بچه را بوسيده.من حالم بد مي شود.مي خواهم تبر بردارم بزنم به سر خويش.مي خواهم آنقدر سيگار بكشم كه بميرم.آخر پدر بزرگ خيلي پير است و كمي هم آلزايمر دارد و حتي آزارش به مورچه هم نرسيده در تمام زندگي اش.
دختر بچه اما آرام خوابيده و تازه بيست و پنج روزش هست و بيست و پنج سال از من كوچكتر است.مي گويند هنگام تولد با من هم وزن بوده.من فكر مي كنم كه قرار است چه واقعه هايي براي اين بچه پيش بيايد و آيا اين همه دست خودش هست؟ وآيا اصلا مي داند قرا است چه بر سرش بيايد.بچه اما آرام خوابيده.پدر بزرگ دو تا از اين بيست و پنج سال ها از من بزرگ تر است.حالا بايد با آن سنش آن مردك دكتر ليچار بارش كند.
به وجود اين دختر فكر مي كنم.انساني كه زاده مي شود ديگر قدم در راه بي برگشتي گذاشته.راه بي برگشتي كه نا خواسته قدم در آن گذاشته و ناخواسته هماغوش واقعه هايي مي شود كه در روز نخست شايد فكرش هم به ذهن كسي خطور نمي كرده.براي چه؟ اين از كجا آب مي خورد؟ آدمي براي چه بوجود مي آيد؟چون پدر و مادرش مي خواهند؟
در اين وجود آيا خود او هم دخيل است يا نه؟
5-
من هنوز نمي دانم قرار است چه كاره بشوم.
بي بي مي گويد:چرا ثبات نداري؟ خب همه به سن و سال تو تكليفشان معلوم است.تو چرا نمي فهمي مي خواهي چه كار كني؟ بايد زن بگيري.زن كه بگيري همه چيز درست مي شود.تكليفت معلوم مي شود.
مي گويم:آخر من مي خواهم ادامه تحصيل بدهم.
بي بي مي گويد :چه غلطا! آن مهندسي عمران را ول كردي بس نبود؟هنوز هم، پيشِ سر و همسر سرافكنده ام.هر كسي مي پرسد بايد بگويم عمران را ول كرده رفته دنبال فيلمنامه نويسي.
بي بي هنوز هم ناراحت است وهنوز هم دلش مي خواهد كه من مهندس عمران مي شدم. مي بيني رفيق؟ حالا تو بگو مي خواهم بروم فيلمنامه نويس شوم.مي خواهم فيلمساز شوم.مي خواهم فوق بخوانم. مي خواهم... . آخر وقتي بي بي راضي نباشد كه به آدم نمي چسبد.
6-
آقاي قوام راست مي گويد.راست مي گويد كه در جهان اختياري وجود ندارد.بي بي هم راست مي گويد.سقراط يا افلاطون هم.به هر حال زن بد هم نعمتي است كه آدمي را از خواندن نه جلد كتاب تاريخ فلسفه ي كاپلستون معاف مي دارد.
من به جاي همه دنيا مي گريم،تو بخند بانو، تو بخند.
تو بخند هرچند اين بازي برنده و بازنده اش از پيش تعيين شده باشد.
اما توبخند.
... ومن آبله پا شده ام از پس دويدن هاي روز.از پس اين دويدن هاي بيهوده.
خانه تا مترو،مترو تا مدرسه،مدرسه تا دانشگاه،دانشگاه تا مدرسه،مدرسه تا خانه...
كه چه؟ كه شرافتي را كه در آستانه ي بر باد رفتن است،
كه شرافتي را كه پامال شده باز پس بگيرم و لااقل در خويش سرافكنده نباشم.اما تو بخند بانو.
من با اين خيل بورژوا هيچ قرابتي ندارم
و مي دانم كه بوجود آمدن نظام طبقاتي يكي از دلايل سقوط سلسله ي ساساني بود.نيك مي دانم.
و اين را از تاريخ راهنمايي به ياد دارم.اما تو بخند بانو.
به بچه هاي دوم راهنمايي موضوع انشا داده ام : پدران ما انقلاب كردند كه...
دوستان من اما از فقر به ستوه آمده اند و همكاران من همه با عسرت زندگي را پيش مي برند.
اما تو بخند بانو كه ملك با كفر باقي مي ماند اما با ظلم نه.
من مي خواهم جايي گير بياورم براي مردن.
من نيز مانند جلال سنگي بر گور خويش نخواهم داشت.
چه،هر انسان سنگي است بر گور پدر خويش.
من از اين همه بي عدالتي ناخوشم.
من خنده را دوست ندارم اين روزها
وهزار بغض فرومانده در گلو دارم چون خمير شيشه،سوزان جرعه اي از شعله و نشتر.
اما تو بخند بانو...
پ.ن : مخلص آدم هم هستیم.خیلی مخلصیم و دلتنگ و مشتاق دیدار.کجایی رفیق؟